ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

107

قصص الانبياء ( فارسى )

مىربودند فردا ترا بيرون برند و بر دار كنند و مرغان گوشت تو بربايند . اين مرد گفت من هيچ خواب نديدم . يوسف گفت قضا رفت و كار تمام شد . آن‌گاه آن يكى را كه مىدانست كه از رستگارانست گفت قصهء من پيش ملك بگو و اعلام كن كه يكى در زندان است بىگناه ، مگر ملك از حال او آگاه نيست . قوله تعالى : وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ . « 1 » الاية . درين دو معنى است يكى آن‌كه يوسف را فراموش گردانيد كه از مخلوقان يارى نبايد خواست لاجرم در زندانش بماندند تا هفت سال . ديگر معنى آن بود كه ساقى را فراموش گردانيد از حديث يوسف تا بملك وليد بن ريّان نگفت تا هفت سال برآمد . در قصّه چنين آمده است كه جبريل آمد بنزديك يوسف ، پس از ان بيك چند گاه كه دعا كرده بود و گفت يا يوسف دعا اكنون مىكنى ! پيش ازين بايست كرد كه از مخلوقان يادى كرده بودى . اكنون خداى تعالى حكمت كرد كه هفت سال در زندان ماندى ، بسبب آنكه از مخلوقان يارى خواستى . يوسف گفت روا دارم ، اگر پس از ان خشنود گردد . جبريل گفت از تو خشنودست و صلاح تو در اين است . و در قصّه چنين آمده است كه چون جبريل را بديد . گفت : يا جبريل مالى اراك بين الخاطئين [ يا ] اطهر الطاهرين ؟ قال انت الّذى ادخلتنى بين المذنبين . يوسف گفت يا جبريل زمين زندان پليد و تو پاك پاكانى . جبريل گفت يا يوسف خداى تعالى اين زمين را پاك گردانيد از جهت تو . پس يوسف گفت يا جبريل خداى تعالى اين زندان بر من براى چه نهاد ؟ [ جبريل گفت ] براى اختيار تو كه گفتى ، قوله تعالى :

--> ( 1 ) - يوسف 42